دنیای پسرخاله
  
 روح من کم سال است.. روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد...
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
چهارشنبه 29 آذر 1385
شب یلدا

سه شنبه شب مراسم شب یلدای گروه بود... من نمی خواستم برم ... ولی در نهایت بازم نتونستم نرم . نمی دونم بگم خوش گذشت یا نه ..همه می خندیدند و من هم یه خط در میون همینطور ...ولی کی می دونست تو دلم چه خبره ...

ناراحتی اشکان رو می دیدم .. گله مند بودن مسعود رو می شنیدم ... قهر محبوبه رو حس می کردم ..محبت بهاره رو درک می کردم ..و دلسوزی های لیلا رو ...نه پانتومیم و اسپارتاکوس که فکر می کردم اسم یه دایناسور منقرض شده ست و نه شور و شوق بچه های 85 ی هیچ کدوم ترغیبم نکردن.. فقط صدای خدایاری تنفسی بود برای بغض های قدیمی م ....

به قول پائولو وقتی هنوز زنده ام یعنی هنوز به جایی که باید برسم نرسیده ام ... خدایا دوباره متحولم کن و منو برسون ...


 
پنجشنبه 23 آذر 1385
برای خودم...

شب جمعه ست ...

فاتحه ای می خونم ..برای خودم ...

شاید بعدها کسی حتی به فکر منم نیفته ...

جای گله و شکایتی باقی نیست ...هر کی به فکر خویشه ...


 
پنجشنبه 9 آذر 1385
گریز
*آتشی روشن می کنم

به تن سفید سیگار می زنم

یادش بخیر آشنائیمان!

چقدر سخت است که تن سفیدش را بسوزانم

گرچه تا آخر آهی نمی کشد

کام اول به یاد روز اول

کام دوم به یاد روزهایی که بودی

کام سوم به یاد نبودنت

کام چهارم به یاد تنهایی خودم

کام پنجم به یاد هیچ کس

تمام شد

سیگار تا آخر با من ماند

اما تو...

مهم نیست...

سیگار

ای دوست دوست داشتنی من

تو گرچه می دانی که در آخر زیرپایم له خواهی شد

بازهم تا پایان برایم می سوزی

چه فرقی می کند

یک نخ .. یک پاکت.. یک جعبه

می کشم به یاد تمام غصه هایم

 

پ.ن : اینم یه راهشه ... حیف که خوشم نمیاد وگرنه خوشحال می شدم یه راه دیگه برای گریز داشته باشم ...


 
چهارشنبه 8 آذر 1385
فقط عبث ...

*در زمان حضرت موسی (ع) خشکسالی عجیبی شد و دامن همه انسانها و حیوانات و گیاهان رو گرفت . یه روز تمامی حیوانات اون منطقه دور هم جمع شدند تادر مورد خشکسالی با هم صحبت کنند . بعد از ساعت ها صحبت و گفتگو آهو به نمایندگی از طرف همه حیوانات انتخاب شد تا با حضرت موسی صحبت کنه و بگه ما حیوانات چه گناهی کردیم که باید به آتش شما انسانها بسوزیم و از حضرت موسی درخواست کنن که وقتی برای مناجات پیش خدا میره از خدا بخواد که به خاطر حیوانات بارانی رو نازل کنه تا شاید کمی از این خشکسالی برطرف بشه . وقتی آهو این مطلب رو به حضرت موسی گفت حضرت موسی قبول کرد و قرار شد که به خدا بگه . روز موعود فرارسید و وقتی که مناجات حضرت موسی با خداوند تمام شد پیغام حیوانات رو هم به خداوند رسوند . خداوند فرمود یا موسی ! به حیوانات بگو چاره ای نیست و نمی توان کاری کرد باید این دوران خشکسالی طی شود . وقتی حضرت موسی جواب خداوند رو به آهو رسوند آهو ناراحت شد و با ناراحتی تمام به سوی حیوانات برگشت و دید که تمامی حیوانات با چه شور و هیجانی و با چه امیدی به سمت اون دوان دوان در حرکتند . توی راه با خودش فکر می کرد که این خبر رو چطوری به حیواناتی بگم که با خوشحالی و امید فراوان منتظر شنیدن جواب خداوند هستند .با خودش می گفت چه طوری می تونم دل این حیوانات رو بشکونم .در همین حال و هوا با خودش تصمیم گرفت تا به حیوانات بگه که خداوند درخواست اون ها رو قبول کرده و فردا قراره بارون بباره . این مطلب رو به حیوانات گفت و اونها هم خوشحال و خندان رفتند و منتظر باریدن بارون شدند . فردا شد و از قضا بارون زیبایی بارید . حضرت موسی متعجب به خداوند گفت : خدایا مگه قرار نبود بارونی نیاد و خشکسالی ادامه داشته باشه . ندا امد یا موسی وقتی من دیدم که آهو نتونست دل مخلوقات من رو بشکنه من که خدای رحمن و بخشنده هستم چطور می تونم دل بندگان و مخلوقاتم رو بشکنم .......

 

*امروز.... سالن مطالعه بلوک ۵ :

- خانوم.. چرا انقدر مضطربین ؟

- آخه یه ساعت دیگه امتحان دارم ...

- خوب آدم ساعت قبل از امتحان که دیگه درس نمی خونه ..هر چی قبلش خونده باشه مهمه ..

- آخه نخوندم ...

- چرا ؟

- ..........  

۴ ساعت بعد :    عجب امتحانی بود این ریاضی مهندسی .......

خسته از بی خوابی ها .....دلم یه خواب ابدی میخواد ...


 
پنجشنبه 2 آذر 1385
پارسال تو همچین روزی....

پارسال تو همچین روزی به چه چیزایی فکر می کردم ... ولی به چه چیزایی که فکر نمی کردم ...

 یه کلکسیون متنوع از انواع مختلف اشتباه جمع کردم برای خودم ...تو همین یه سال ..که به اندازه صد سال گذشت ..

یه ماشین زمان میخوام ...فقط یه سال برگردم عقب ...فقط یه سال ...نمیشه ؟ 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 7676


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم .. سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد .. برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم.. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم.
شناسنامه کامل من...