دنیای پسرخاله
  
 روح من کم سال است.. روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد...
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
یکشنبه 29 بهمن 1385
مثل فقط یک نویز
یه موقعی فکر می کردم برای کسی که به آخر خط می رسه دیگه راهی نمونده و مرگ براش بارها بهتر از زندگی کردنه..تو زندگی تعداد این به آخر خط رسیدنای واقعی شاید انگشت شمار باشه ولی بسته به عمق تاثیری که روی روح و روان به جا میذاره باقی موندنش توی ذهن ممکنه تا مدت ها حتی همه ی عمر ادامه پیدا کنه. ولی در این مورد قضاوت کلی درست نیست. بعضی انسانها توانایی اینو دارند که هر واقعه و رخدادی رو بعد از مدتی فراموش کنند و به گنجینه خاطراتشون بسپارند و پتانسیل لازم برای حرکت و زندگی رو دوباره به دست بیارند.. من از این دست آدمها خیلی ندیدم ولی همونایی که دیدم تو ذهنم ماندگار هستن.. انسان های "هوشمند" واقعی..(یادمه تو درس هوش مصنوعی داشتیم که: موجودی هوشمند است که بتوان هر چه سریع تر خودش را با محیط وفق دهد.)  من فکر می کنم وجود یک انگیزه قوی و یک هدف پایدار باعث میشه که هر اتفاق یا عامل دیگه ای جانبی محسوب بشه و تو زاویه دید و افق انسان هوشمند تاثیری مثل فقط یک نویز داشته باشه...

 
دوشنبه 23 بهمن 1385
بی ص

یک شب که باد مى‏وزد وُ ردّپاى من

گرد و غبار مى‏شود و مى‏رود هوا

از ذهن و خاطرات همه محو مى‏شوم

فرقى نمى‏کند چه غریبه، چه آشنا

 
پنجشنبه 19 بهمن 1385
سال های حرام

در قبائل عرب همواره جنگ بود
اما زمین مکه حرام بود. و چهار ماه، ماه های حرام
یعنی که در آن جنگ حرام است…

اما سنت بود که بر قبه ی فرمانده قبیله
پرچم سرخی برمی افراشتند
تا دوستان، دشمنان و مردم
همه بدانند
که جنگ پایان نیافته

بر قبه آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزار است...

بگذار این سالهای حرام بگذرد...!


 
جمعه 13 بهمن 1385
یه دوست دیگه هم رفت..

محبوبه هم رفت..اونم بعد از گذروندن سخت ترین روزها که به اعتقاد خودش من نمی تونم درک کنم واقعا چی بهش می گذره. موقع خداحافظی اشک تو چشماش جمع شد و گفت دوست خوبی بودی..گفتم وااااای چی میگی ؟؟ چیکار کنم، اینطور وقتا نمی تونم درک کنم که آره واقعا آخرشه..به قول محبوبه "خنگم"! حالا خودمو می شناسم..یکی دو هفته که بگذره، من هستم و کوهی از خاطرات و تنهایی و اشک .. (مهم نیست..اینم میگذره ..مثل هر چیز دیگه..فقط امیدوارم شادی های زندگی آینده ش انقدر زیاد باشه که این روزها رو فراموش کنه..)


 
شنبه 7 بهمن 1385
چه روزهایی...

چه لحظه های تکی رو میگذرونم من این روزا .. از اونایی که باید یادم بمونه .. تا خیلی وقت ..

دیشب شبی بود... با مرجان اینا رفتیم بیرون .. از بچه های خوابگاه خداحافظی کردم.. محبوبه هم اساسی گرفته ست .. باز هم مثل ترم قبل باورم نمیشه الانم آخرشه ..

*مهربانــا
وقتی همه چیز از آن توست و
همه چیز به دست تو
داشتن چه معنایی دارد بی تو و
بی خواست تو ؟!
« خودت را دارایی ما قرار بده ...»


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 7665


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم .. سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد .. برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم.. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم.
شناسنامه کامل من...