دنیای پسرخاله
  
 روح من کم سال است.. روح من گاهی از شوق، سرفه اش می گیرد...
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386

* هفته گذشته با محبوبه بعد از مدت ها رفتیم بیرون..بیشتر پیاده روی و گشت زنی توی همون مسیر تکراری خرداد تا چهارراه...فرداش هم صبح زود رفتیم نمایشگاه کتاب..گردش خوبی بود، با وجود همه ی تفاوت هایی که داریم، با وجود این که بارها ازش ناراحت شدم، بارها از من ناراحت شده،...برام یه دوست به یاد موندنی و پایداره..دارم یاد می گیرم از تفاوت ها به عنوان یه عامل جلو برنده استفاده کنم، ازشون سد نسازم..آره دیگه زندگی همینه..باید خراب کنی تا بتونی بسازی، باید یه چیزی تو ذهنت باشه که یادت بیاره فاصله ساختن و خراب کردن فقط یه تصمیمه..

 

* بازم داره قلبم کدر می شه ..در پی یافتن راهی برای رهایی از روزمرگی ها هستم..

 


 
دوشنبه 3 اردیبهشت 1386
رها ز شاخه

در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت
به رودها پیوست
 و روی رود روان رفت برگ
به مرگ اندیش
به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند
سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 7673


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای این است که خودم را به سایه ام معرفی کنم .. سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد .. برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم.. ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم.
شناسنامه کامل من...